اهم
دال. | 19:04 1405/6/5چیزی ندارم که درموردش حرف بزنم، پس بهونهی خوبیه برا ناشناسگذاشتن.
چیزی ندارم که درموردش حرف بزنم، پس بهونهی خوبیه برا ناشناسگذاشتن.
رژیم همچنان سر جاشه، البته رژیم غذاییام. درواقع چند روزیه که اکثریت چیزای شیرین و بربری :/ رو حذف کردم؛ مطمئنا تاثیر داره، مثلا یه سال دیگه احتمالا شدم چند تیکه استخون، البته نه بخاطر رژیم... بگذریم.
نذاشتم مودَم خیلی تغییر کنه این چند وقته و میشه یه موفقیت درنظرش گرفت، هرچند یه دو ساعت دیگه امکانش هست که این اتفاق بیفته و باید زورمرو بزنم که جلوشرو بگیرم؛ حتی اگر تونستم، یه ساعت بعدشم برق میره و باید دوباره جلوشرو بگیرم. چند روزیه دارم چندتا مانهوای دخترونه میخونم :/ بهنظرم واسه قطعی برق امروزم همین کارو کنم مناسبه.
شنیدن خبر اینکه از هفتهی دیگه افت دما و فلان و این حرفا رو داریم، واسم خوشحالکننده بود، واقعا خیلی خیلی خیلی خیلی مشتاق پاییزم.
به این زمان از روز که میرسم، میافتم؛ اما نمیتونم امروزو بد درنظر بگیرم، واقعا بد نبود. چیزایی هم که صبح گفتم، تقریبا انجام دادم. گرمه، یکم دیگه برق میاد. یه جایزهی ریز به خودم دادم و از روزم لذت بردم، ولی خب... بدترین بخش، همین الانه؛ زمانی که فکر میکنی کل روزت هیچ بوده.
صبح میخواستم یه کتاب گوش بدم و از چیزای عنگیزشی هم خسته شده بودم، خیلی رندوم «سگ باهوش را بکش» رو انتخاب کردم و چهار فصل اولرو گوش دادم؛ اینطوریام نیست که دلم نخواد ادامهش بدم.
امم... سرمو میچرخونم سمت صدایی که از بیرون پنجره توجهامرو جلب میکنه؛ یکی از بچههای همسایه تو این تاریکی نسبی، رو سقف یکی از خونهها داره بازی میکنه. عجب! اون منو نمیبینه، اما من از همینجا دارم اون نقطهای که ایستادهرو حس میکنم؛ دقیقا جایی که باد سبک به صورتت میخوره. دلم میخواست اینو که دارم مینویسم، احساسم یکم طبیعیتر شه؛ مثلا با کمک پنکه و بهلطف وصل شدن برق، اما این اتفاق هنوز نیفتاده و انگار نمیخوان از همون دو دقیقهی باقیمونده هم بگذرن. هرچند اینو که دارم پست میکنم، سه دقیقه هم گذشته و ساعت ۱۹:۰۱ شده؛ انگار چند دقیقه بیشترتر هم باید صبر کنم.